بلم اثری است به قلم میلیس دکرانگال که خود دربارهی آن چنین گفته است: بلم را رمانی میدانم با قطعات منفصل: داستان بلند مرکزی «موستانگ» است و در اطراف آن، چون سیارههایی، هفت داستان کوتاه. همه به یکدیگر وصلاند، با یکدیگر در گفتوگویند، و همه از یک آرزو برآمدهاند: بررسی سرشت صدای انسان، مادیتش، قدرتهایش، و ساختن جهانی از اصوات، مملو از پژواکها و لرزشها، و زنگی از آن که در گوش میماند. این اصوات را در لحظات پریشانی به چنگ آوردهام، وقتی طنینش ضعیف میشود یا خشن میشود، واضح میشود یا گرفته، گاه خفه میشود یا درهم میشکند، وقتی پیغامگیر و میکروفون سخنان پنهان در اصوات را به خود جذب میکنند، ضبط میکنند یا پاک میکنند. میخواستهام به فرکانسی دست پیدا کنم، نفسی را محبوس کنم، در سراسر کتابی که در تجلیل زنان است چیزی را ماندگار کنم؛ زنانی از تمام سنین، تنها، رؤیاپرداز، خوشصحبت، سرآمد یا حاشیهای.