به قول فلاسفه قدیم، انسان برخلاف سایر حیوانات، موجودی است مدنی الطبع، و نمی تواند به تنهایی زندگی کند. انسان در زندگی اجتماعی خود نبازهایی دارد که با یکدیگر در تعارض و تزاحم است. اگر افراد بشر بخواهند در جامعه از یک امنیت و آسایش نسبی برخوردار گردند چاره ای ندارند جز اینکه روابط خود را با دیگران، و همچنین نحوه تأمین نیازهای خود را، بر مبنی اصول و ضوابطی استوار سازند که معرف یک نوع وعدالت، و انصاف، باشد. ، .
بشر از اوایل پیدایش، برای رفع نیازهای خود، به اصولی معتقد بوده است، ولی این م ، اصول بیشتر مبتنی بر ازوره و رندرت بوده و در نتیجه هر کس دارای زور بازوی بیشتری بوده است بیشتر از دیگران می توانسته از امتیازات اجتماعی برخوردار گردد.
ولی زور و قدرت، به عنوان یک اصل اجتماعی، سعادت جامعه را تأمین نمیکند، حتی تأمین مناسبی برای صاحب زور نیز به شمار نمی رود، زیرا دست بالای دست بسیار , است، و هر آن ممکن است صاحب قدرت بیشتری از راه برسد و همه مایملک ازورمنده اولی را - به زور از او بستاند.. . "
ناگزیر مسیر طبیعی جامعه منتهی به شناخت اصول و قواعدی میگردد که بتواند به بهترین وجه روابط افراد را براساس عدالت و انصاف، تنظیم کند. این قواعد و اصول مادام که " : در جامعه دارای ضمانت اجرایی نیستند اما مورد احترام می باشند، اخلاق نام دارد.