طی یک و نیم قرن گذشته، فرایندهای ماشینی شده و خودکار ساخت و تولید تا حد زیادی حضور دست انسان را در اشیا و وقایع روزمره مان حذف کرده است. در چند دهه گذشته فاصله گرفتن تدریجی از جهان بساوایی و تجسد یافته دست با شیوه های کامپیوتری شد؛ ترسیم، مدل سازی، طراحی و تولید شدت یافته است. توسعه دیجیتال عملا فرایندهای اندیشه و تخیل انسان را از پیوند ذاتی شان با حافظه، تن، خیال و مفهوم «هست بودن» و حس «خویشتن» منفصل کرده است. در طول تاریخ انباشت تدریجی جهان مصنوع زنده از تعامل، برهم کنش و کاربرد مستقیم و محسوس فرایندهای زنده فردی و جمعی رخ نمود. اما در زمانه ما، شهرهایی با ساکنان میلیونی از طریق فرایندهایی ظاهر شدند که از وحدت و تمامیت تجربه زیسته و شغل فرد مجزا شده بودند. پیش از این اندیشه و دست ساخته های انسان به مثابه محصول زمان بی شتاب و زمانه بساوایی به کار برده می شد، اما امروز غالبا ابعاد جسمانی، جز در نتیجه فشار مفهوم شتاب زده نو شدن، به هیچ وجه خود را آشکار و اثبات نمی کنند. همان طور که پل ویریلیو مطرح می کند، مهم ترین محصول امروز جوامع فراصنعتی سرعت است.
نگرانی هایی از این دست را می توان با مسامحه و اشتیاق به این که به جامعه ای واقعا مدرن با روش های غیر مترقبه جدید و کارامد از تبدیل ماده به فرم، اشیا و کاربرد روزانه شان وارد شده ایم، نادیده گرفت. به هر حال، این واقعیت فراموش شده است که ما به مثابه موجوداتی زیست شناختی، محصول دهها میلیون سال سازگاری و رشد تدریجی از طریق تعامل پیوسته با جهان زنده واقعی هستیم. ما با فناوری های جدید در حال انفکاک از خویشتن و انحراف از تاریخ مندی زیست شناختی سرشت مان هستیم. ادوارد ویلسون، موثق ترین نماینده انجمن روان شناختی انسان مطرح می کند: «همه رنج های انسان از این واقعیت نشأت می گیرد که نمیدانیم چه هستیم و توافق نداریم که چه باید باشیم».
شرایط کلی جسمی و ذهنی ما، یکتایی نوع بشر با توانایی های شگفت انگیزش، پیچیدگی هایی که تاکنون فقط بخشی از آن را فراچنگ آورده ایم، نتیجه فرایند زیست شناختی غیر قابل تصور از به هم پیوستگیها و روابط علی و معلولی پنهان است.
از زمان فلسفه یونان باستان، عقلانیت به مثابه والاترین صفت انسان اندیشه ورز مورد توجه قرار گرفته است. تن، حواس، عواطف و فرایندهای متابولیک به مثابه جنبه های ثانویه وجود انسان دانسته شده اند. با این حال، پژوهش های فلسفی اخیر، هم چنین پژوهش ها و نظریه های عصب شناختی جدید، نشان داده است که حتی در عقلانی ترین و مفهومی ترین جنبه های فعالیتهای ذهنی مان تجسم کردن نقشی حیاتی ایفا می کند و همه واکنش های ما به جهان در وهله اول پاسخهایی احساسی، آنی، ناخودآگاه و فكرنشده است.
دفاع از اهمیت نقش دست در اعمال انسانی کار، پیشه، مهارت های تجسمی، معرفت شهودی و هنر- صرفا نوعی دل بستگی نوستالژیک به سنت نیست، بلکه دفاع از یکتایی زیست فرهنگی منحصربه فردمان و دفاع از تعامل و وحدت ذاتی و همه جانبه تن ذهن است. مهم ترین امر دفاع از بنیان خلاقیت انسان است که این در واقع، همان دفاع از انسانیت مان است.
به زعم من نزاع امروز بر سر اینکه معماران باید با دست طراحی کنند یا با استفاده از ابزارهای دیجیتال، بی معنی است. مطمئنا هر دو رویکرد ضروری است، اما مهم این است که بدانیم برای کدام جنبه از فرایندهای پیچیده تفکر و طراحی می بایست از آنها استفاده کنیم. قوه تخیل، همدلی و شفقت انسان، مانند تجارب و معانی «هست بودن»، نمی تواند دیجیتالی شده یا از طریق شبیه سازی و روش های الگوریتمی تولید شود، چراکه اینها اجزای تشکیل دهنده غیرقابل جایگزین طراحی و اندیشه معمارانه هستند. فکر کردن و کاوش خلاقه صرفا ظرفیت ها و استعدادهای مغز نیستند، آنها مجموع قوه تشخیص ذهنی و جسمانی و خرد شهودی ما را طلب می کنند. معماری ژرف از حکمت شهودی و زیسته نشات می گیرد نه از واقعیت ها، نظریه ها و روش ها.
دفاع از وحدت سرشت انسان وظیفه اخلاقی همه هنرمندان، فیلسوفان و دانشمندان مغز و اعصاب است. کمابیش تأمل برانگیز است که سمیر زکی، یکی از عصب شناسان پیشرو امروز می گوید: «اغلب نقاشان عصب شناس نیز هستند [...] نقاشان همان کسانی اند که سازمان مغز بصری را تجربه و درک کرده اند، حتی بدون آنکه آن را بشناسند. البته با تکنیک هایی که منحصر به خودشان است.