وقتی پنج ساله بودم، روزی هنگام غروب خورشید، بالای ابرها روی کوهی با پدرم ایستاده بودم. او به من گفت هرگز این لحظه را فراموش نکنم؛ من هم فراموش نکردم. خودم را خوش شانس میدانم که پدر و مادرم از جمله افرادی بودند که طبیعت را یکی از جلوه های نخستین حقیقت میدانستند. در خانواده ما همیشه طبیعت زیباتر از دست ساخته های بشری بود، مگر آنکه آن اثر ملهم از طبیعت یا طبیعتمدار بود. مادرم همیشه آن را در قالب کلمات با شعر وصف می کرد و پدرم که مردی هنرمند با قلبی هوشمند و ذهنی خلاق بود، هردو از کودکی به من این فرصت را دادند که زندگی را همچون مسیری بین زمین و آسمان بدانم. پدر به من آموخت که طبیعت زیبا، قدرتمند و رمزآلود است، همیشه قابل احترام است، معلمی است بسیار صبور. من از وقتی توانستم قلم در دست بگیرم، تصاویری ازطبیعت می کشیدم. آموزش سازمانی را رها کردم و به طبیعت اجازه دادم که به من بیاموزدا یک طراح شدم و توانستم از تواناییهای بصری ام برای کشفی خلاقانه کمک بگیرم. شغلم با طراحی برای تبلیغات آغاز شد و کم کم با آموزش درگیر شد و حالا هم نوشتنyosمثل اغلب طراحان من هم آن چیزی را که «حس می کردم خوب است» طراحی می کردم، بدون آنکه بدانم آن ایده از کجا آمده و چگونه ارتباط برقرار شده! این یک روند قلبی است که چگونه پیغام را با تصویر انتقال دهیما ارزش آفرینی؛ امری که با زبان، فرهنگ و اعتقادات طراح مرتبط است. طبیعت یکی از آن عواملی است که مردم سراسر دنیا به آن پاسخ میدهند. این کتاب آگاهی بیشتری از طبیعت به شما میدهد و آن را تحسین می کند. قابل اعتمادترین و راستگوترین و در دسترس ترین مربی در درون شماست
. طبیعت پاسخ همه سؤالات را میدهد، تنها اگر یاد بگیریم چگونه او را بشنویم!