«عشق و فراموشی» رمانی از محمدتقی جواهری گیلانی، مشهور به شمس لنگرودی است؛ شاعر و پژوهشگری که بخش مهمی از کارنامهی ادبی او به شعر و پژوهش در تاریخ ادبیات اختصاص دارد. او در این رمان، به سراغ یکی از پیچیدهترین تجربههای انسانی، یعنی رابطهی میان عشق، خاطره و فراموشی، رفته است. داستان دربارهی آدمهایی است که گذشته هنوز در زندگیشان حضور دارد؛ کسانی که از یک سو میکوشند از خاطرات و دلبستگیهای قدیمی فاصله بگیرند و از سوی دیگر، نمیتوانند بهسادگی آنچه را پشت سر گذاشتهاند از ذهن و زندگی خود پاک کنند. در این میان، عشق تنها یک احساس عاشقانه نیست، بلکه نیرویی است که میتواند سالها پس از پایان یک رابطه، بر تصمیمها، نگاه انسان به زندگی و حتی ارتباط او با دیگران اثر بگذارد. فراموشی در «عشق و فراموشی» نیز معنایی فراتر از از دست دادن خاطرات دارد. گاهی فراموش کردن راهی برای رهایی از رنج گذشته است و گاهی انسان برای حفظ بخشی از هویت و خاطرات خود، در برابر فراموشی مقاومت میکند. رمان با قرار دادن شخصیتهایش در همین مرز باریک میان یادآوری و فراموشی، به مسئلهی فقدان و تأثیر ماندگار روابط گذشته میپردازد. نثر کتاب، متأثر از پیشینهی شعری شمس لنگرودی، حالوهوایی شاعرانه دارد؛ اما در کنار این ویژگی، روایت و توصیف شخصیتها نیز جایگاه مهمی در پیشبرد داستان دارند. تنهایی، گذر زمان، حسرت، دلبستگی و تأثیر تصمیمهای گذشته بر زندگی امروز، از جمله مضامینی هستند که در طول رمان دنبال میشوند. «عشق و فراموشی» برای علاقهمندان به ادبیات داستانی معاصر ایران، رمانی دربارهی این پرسش است که آیا برای ادامه دادن زندگی باید گذشته را فراموش کرد، یا میتوان با خاطرات و زخمهای آن کنار آمد و همچنان به زندگی ادامه داد؟
بخشی از کتاب:
در تمام مدت زندگیام دعا میکردم که همه چیز را فراموش کنم، حالا که فراموشی سراغم آمده است نگرانم. فکر نمیکنم مشکل من فراموشی باشد. با اتفاقاتی که در زندگی من افتاده و فشارهایی که به من آمده طبیعی است که نام کسی را فراموش کنم؛ فراموش کنم که کلید خانه را کجا گذاشتهام. اسم خیابانی از یادم برود… خدا نکند مارک به آدم بچسبانند. آن وقت هر اشتباهی که بکنی همه چپ چپ نگاهت میکنند و زیر لب میخندند. و همین کافی است که عصبی شوی، دست و پایت را گم کنی و کمکم از آدمها فاصله بگیری. نه، نمیخواهم فراموش کنم.