راز یک اعتراف وهمآلود! اعتراف به قتلی هولناک. قتل زنی که برای به دست آوردنش، زمین را به زمان دوخته بود! «باران شایگان»؛ دختری که کارش دفاع بود و قرار بود از این پروندهی پیچیده پرده بردارد. پروندهای که بدون اینکه خودش بداند، به بخش تاریک گذشتهاش ربط داشت. همانجایی که ردپای عشقی ناکام در میان بود. مظنون قصه یا درواقع مجنون قصه که انتظار قصاصش را میکشید، وقتی برای اولینبار در آن اتاقک زندان، باران را دید، یک طور عجیبی دلش لرزید؛ طوری که احساس کرد در یک جهان موازی با او زندگی کرده. عشقی در دلش افتاد که انگار از سالهای قبل شکل گرفته بود. و رسیدنی محال، نقطهیِ پایانِ این ماجرای غریب