مایکل: من خودم راحتترم روی همین کاناپه بخوابم. سوزی: اتفاقاً کار درستی میکنین. باور کنین. تختم راحت نیست. اذیتتون میکنه. آنا: تو که واقعاً نمیخوای بذاری مایکل تو اتاقِنشیمن بخوابه؟ مایکل: من ناراحت نمیشم. جدی میگم. سوزی: دیدین؟! ناراحت نمیشن. آنا: باشه، حوصلهی بحث کردن ندارم. (آنا درحالیکه بهسمت آشپزخانه میرود، نگاه خشمآلودی به سوزی میاندازد.) سوزی: یه وقت فکر نکنی من از اون دخترهای لوس و یهدندهم، چون واقعاً نیستم. مایکل: نه، این چه حرفیه! من چه شبهایی بوده که روی همین مبل غش کردم و خوابیدم. داستان مال اون قدیماست. یهجورایی هم دلم واسه اون روزها تنگ شده. (مکث.) نمیدونم میدونی یا نه، ولی من دیوونهی مادرت بودم. سوزی: معلومه که میدونم. شما همدیگه رو دوست داشتین. مایکل: چی؟! کی اینو بهت گفته؟ سوزی: خودش تعریف کرد. قبل مردنش راجعبه همه خواستگارهاش بهم گفت. مایکل: نه بابا! چه بحث سنگینی بوده پس!