بخشی از کتاب: دیگر بار سخن بگو ای یحیی، سخن تو شراب من است. جوان سوری: شاهدخت، شاهدخت، شاهدخت. سالومه: سخن بگو دیگر بار، سخن بگو ای یحیی و بگو چه بایدم کرد. یحیی: ای دختر سو دوم، فرا پیش من میا، بل چهره در نقاب بپوشان و خاکستر بر سر بیفشان، و راه صحرا گیر و در جستجوی پسر انسان باش. پادشاه به شدت محزون گشت لیکن به جهت پاس قسم خود و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم نماید. بیدرنگ پادشاه جلادی فرستاد فرمود تا سرش را بیاورند. و او به زندان رفته سر او را از تن جدا ساخته و بر طبقی آورده و بدان دختر داد و دختر آن را به مادر خود سپرد و...