زندگـی در احسـاس مـا مـرده؛ خشـونت، کشـتن و بیرحمـی؛ پاریـس، همـ ذات بـا صـادق هدایـت و خودکشـی اش،
لذتـی بی پایـان در غمـی گسـترده، کاش در رود سـن می مردنـد و جهـان بـه پایـان می بردنـد و مـرگ. لنـدن تاریـک و
پـر از اشـباح، امـا یونـان کودکـی اسـت کـه در فوتـون فیلم هـا دیـده میشـود، انعکاسـی از واقعیـت، نـه خـود واقعیـت.
پـرواز، نفـی بـدن اسـت؛ بدنـی کـه دوسـتش نداریـم. پـرواز، زیبایـی ازدسـت رفته ای اسـت در کالبـدی کـه زشـتیا ش
خیالـی بیـش نبـوده؛ و امـا سـخن گفتـن از پوسـت، درد کشـیدن پوسـت، ازخودبی خـود شـدن پوسـت؛ ایـن پوسـتی
کـه مـرز مـا بـا خودمـان و بـا جهـان اسـت. در سـکوتی مرگبـار و پرهـراس، پوسـت و مـرگ؛ از جنـگل مگوییـد از ایـن
نقطـه ی وهم بـار کـه همـه ی درختهایـش روزی کاغذزبالـه می شـوند؛ و یـا ارتبـاط مـا بـا آب چونکـه روزی ماهـی
بوده ایــم و آبهــای زندگــی را تــرک کرده ایــم؛ چونکــه روزی بهشــتی بودهایــم و امــروز کویــری ســوخته؛ از همیــن
اسـت کـه آفتـاب همـراه بـا سـیاهی مطلـق و کـوری اسـت و یـا آسـفالت دور شـدن از طبیعـت بکـر. از همیـن اسـت کـه
آسـفالت، خـا ک را بـه مـرگ محکـوم کـرده؛ و اتوبـوس همـان جهنـم خامـوش، بهشـتی فراموش شـده. از اتوبـوس
پیـاده می شـوند تـا بـه دوز خ برونـد؛ اتوبـوس خـاء زندگـی سـیزیفوس بـه سـوار و پیـاده شـدن اسـت.
این همـه مـرگ و نومیـدی در کوته نوشـته ای ناصـر فکوهـی ر خ مینمایـد؛ ایـن انسان شـناس پرتـوان و همیشـه
امیـدوار کـه در کتاب هـا و درس هایـش انسـان را نامیـرا و مظهـر کار و فعالیـت میبینـد، چگونـه اسـت کـه در اوهـام
خــود، کاری میکنــد کــه بــه حــوزه ی عقــل نمی گنجــد؛ زیــرا یــک انتهــای آن شــناخته و انتهــای دیگــر ناشــناخته
اســت. اوهــام او چیــزی را دربرمی گیــرد کــه از مــا پنهــان بــوده و ورای درا کــهی منطــق قرارگرفتــه. ایــن اوهــام از
ناخـودآ گاه او بیـرون جوشـیده تـا نامرئـی را مرئـی کنـد. ایـن وهم پـردازی بـرآن اسـت کـه بـا بیانـی صیقلـی برخـی از
واقعیت هــای پنهــان را برمــا ســازد.
در تعریــف وهــم گفته شــده »رفتــن دل به ســوی چیــزی بی قصــد.« آیــا فکوهــی در اوهــام خــود بــدون قصــد
دل بــه این ســوی رفتــه یــا آ گاهانــه پــرده از ماجرایــی درونــی برداشــته؟ آیــا اوهــام او در میــدان قــوه ی وهمیــه
می گنجــد؟ آیــا اوهــام فکوهــی همــان مفهومــی را از یــک حــس باطنــی القــاء میکنــد کــه شــأن آن ادرا ک
معانــی جزئیــه در محسوســات اســت. چرا کــه همیــن قــوه اســت کــه دســتور میدهــد گوســفند از گــرگ بگریــزد.