خیلی خوب می دانستم که با تغییر شغل خود که از آن راضی نبودم به همه ی خواسته ها و آرزوهایم می رسم و ضمنا چیزی را هم از دست نمی دهم. اصولا به دنبال ثروت بیشتر نبودم بلکه دلم می خواست که واقعا زندگی کنم. به هر حال به نقطه ای رسیده بودم که اغلب افراد جوان به آن نقطه می رسند.
سرانجام عزم خود را جزم کردم که شغل خود را تغییر بدهم و چون به مدت چهار سال روش درس دادن را در دانشگاه تربیت معلم در وارنسبرگ گذرانده بودم، اراده کردم که از مدارس شبانه از راه تدریس امرار معاش کنم با انجام این کار روزها وقت زیادی داشتم تا بیشتر مطالعه کنم و کتابهای بیشتری بخوانم و خود را برای نوشتن داستان های کوتاه و انجام سخنرانی آماده کنم. من تصميم گرفته بودم که بنویسم تا زنده بمانم و نفس بکشم تا بتوانم بنویسم. موضوعاتی که شب ها باید برای تدریس به بزرگسالان آماده می کردم چه بودند؟ وقتی به گذشته ی خود نگاه می کردم و آموخته های خود را در دانشگاه بررسی می کردم به این نکته پی می بردم که می توانم تبحر خوبی در زمینه ی سخنرانی کردن داشته باشم، در حالی که در زمینه های دیگر چندان تجربه ای نداشتم و در دانشگاه هم چیز زیادی در زمینه های دیگر نیاموخته بودم.
زیرا عدم اعتماد به نفس مرا تقویت می کرد و به من جرأت می داد تا بتوانم با دیگران ارتباط درست برقرار کنم. از مدیریت هر دو دانشگاه نیویورک و کلمبيا تقاضا کردم تا آئین سخنرانی را در آن دانشگاه ها تدریس کنم، اما متاسفانه درخواست مرا رد کردند و خود تصمیم گرفتند بدون همکاری من کلاس های آئین سخنرانی خود را برگزار کنند. این اتفاق برایم بسیار ناراحت کننده بود که تقاضای مرا نپذیرفتند زیرا من وادار شدم تا در کلاسهای شبانه مؤسسه وای.ام. سی. ای تدریس را آغاز کنم. در این کلاسها بود که وادار شدم خلاصه ی درسها را بطور جدی و منسجم در کمترین زمان لازم برای شاگردان خود ارائه کنم. قطعة می توانید فکر کنید که چه قدر در حال تلاش بودم. شاگردان من بدلیل موفقیتهای اجتماعی و کسب مدارک تحصیلی اغلب در کلاسها حاضر نمی شدند. آمدن آنها به کلاسهای من فقط یک علت داشت و آن هم توانائی برای حل کردن مشکلاتشان بود. دوست داشتند که روی پای خود بایستند و بدون اینکه به حالت
افراد صرعی دچار شوند چند جمله حرف بزنند. ویزیتورهای کالا می خواستند با یک بار مراجعه به مشتریان و خریداران لجباز خود با اعتمادبنفس لازم جنس خود را به آنها بفروشند و سود خوبی را به جیب بزنند.
آنها دوست داشتند در کارهای خود پیشرفت شایانی داشته باشند، پول بیشتری بدست آورند تا مخارج خانواده هایشان را خوب و درست تأمین کنند. قرارداد من با مؤسسه طوری بود که حقوق ثابتی نداشتم بلکه از پولی که شاگردها می پرداختند مبلغی به عنوان پورسانت به من می رسید و من مجبور بودم شاگردها را به نتیجه ی مطلوب برسانم تا در موسسه بمانند. در غیر این صورت اگر موفقیتی کسب نمی کردند از مؤسسه می رفتند، در نتیجه بقاء من در آن مؤسسه بسته به حضور شاگردها بود.
حقیقت کار بسیار دشواری داشتم و باید در شاگردها انگیزه ایجاد می کردم و به آنها کمک می کردم تا یاد بگیرند چگونه بر مشکلاتشان پیروز شوند و آنها را از پیش راه خود برداشته و در هر جلسه با شور و شوق زایدالوصفی که موجب امید دادن به دیگران می شد شرکت می کردند.
تلاش هیجان آوری بود. آنرا دوست داشتم از این که می دیدم شاگردانم که اغلب برای خود شغلی داشتند در مدت زمان کوتاهی اعتماد به نفس پیدا کرده و در کار خود ترقی می کردند، بسیار خوشحال و متعجب می شدم. موفقیت این کلاسها بیش از تصور من بود. پس از گذشت نه ماه از سال مؤسسه موردنظر که در ابتداء تدريس من حاضر به پرداخت دستمزد پنج دلار در یک شب نبود حاضر شد برای هر شب تدريس من سی دلار پرداخت کند. ابتدا کارم آموزش آئین سخنوری بود لیکن با گذشت چند سال پی بردم که شاگردانم تمایل دارند آئین دوست یابی رمز و تأثیرگذاری بر دیگران را هم بیاموزند. چون درباره ی نوع رابطه ی انسانها با یکدیگر کتابی ندیده بودم از این رو خود اقدام به نوشتن کتابی در این زمینه کردم و آنرا سرانجام نوشتم ولی نه به طریق معمول و رایج. بلکه برای نوشتن آن تجربیات کلاسهای خود را مدنظر قرار دادم و نام آنرا انتخاب کردم: «چگونه برای خود دوستی انتخاب کنیم و دیگران را تحت تأثیر قرار دهیم.»
این کتاب را مخصوص کلاسهای خودم و برای شاگردانم نوشته بودم چون از فروش کتابهای دیگرم تجربه ی خوبی نداشتم وقتی این کتاب فروش فوق العاده ای کرد خیلی متعجب شدم و در حال حاضر من یکی از نویسندگان معاصر هستم.
با سپری شدن زمان پی بردم که نگرانی یکی از مشکلات شاگردانم می باشد. بیشتر شاگردانم مشغول به کار بودند و در میان آنها مدیران، فروشندگان، مهندسان و حسابداران وجود داشتند که اکثر شان دارای چنین مشکلاتی بودند. خانم ها هم در کلاس های من شرکت می کردند و در میان آنها هم خانمهای خانه دار بودند هم خانم های شاغل آنها نیز همین مشکلات را داشتند. بسیار روشن و بدیهی است که کتابی لازم داشتم تا راه های گوناگون رفع نگرانی را بتوانم به دیگران آموزش بدهم و بخاطر همین موضوع تلاش کردم تا چنین کتابی پیدا کنم. در خیابان پنجم شهر نیویورک کتابخانه ی عظیمی بود که به آنجا مراجعه کردم و با کمال حیرت و تعجب آگاه شدم که در این کتابخانه تعداد بیست و دو کتاب تحت عنوان «نگرانی وجود دارد. در همان حال دریافتم که یکصد و هشتادونه کتاب زیر عنوان خزندگان وجود دارد؛ یعنی در حقیقت نه برابر کتابهایی که نام نگرانی داشتند! حقیقتا که این موضوع حیرت آور بود. در زمانهای که نگرانی یکی از مشکلات مهم، شایع و رایج قرن بیستم می باشد ضرورت دارد که در دانشگاه ها کرسی ای برای واحدی تحت نام «رفع نگرانی» ایجاد و آموزش داده شود. ولی من شخصا به خاطر نمی آورم که چنین واحدی در دانشگاه ها و مدارس ما آموزش داده شود.
از مطالعه ی این کتابها چه چیزی دستگیرم شد؟ بیش از نیمی از تخت های بیمارستانها را افرادی اشغال کرده اند که همه از بیماریهای روحی و روانی رنج می برند و عذاب میکشند.
هر بیست و دو جلد کتاب کتابخانه نیویورک را مطالعه کردم و هر کتابی را که نام نگرانی و یا درباره ی نگرانی بود تهیه کردم. با این همه قانع نشدم که این کتابها را برای مطالعه در اختیار شاگردان خودم قرار دهم و به آنها معرفی کنم. به همین خاطر خودم اقدام کردم به آماده نمودن و تهیه کتاب موردنیاز شاگردانم. درست هفت سال قبل برای نوشتن این کتاب خود را آماده کرده بودم. چگونه؟ با بررسی و مطالعه نظریات فیلسوفان قرون گذشته در مورد نگرانی، زمینه ی نوشتن کتابم را آماده نمودم. ضمنا شرح حال افراد مختلف را هم مورد بررسی قرار دادم و در کنار آن با اشخاص گوناگون گفتگو کردم افرادی مثل جک دمپسی، ژنرال عمر برادلی، ژنرال مارک کلارک، هنری فورد، النوروزولت و دورتی دیکس که در عرصه های گوناگون زندگی صاحب تجربه های زیادی بودند. تا
در این اثنا کار دیگری انجام دادم که بسیار اهمیت داشت و از مطالعات و مصاحبه های من با دیگران مهمتر بود. من نیز به مدت پنج سال از زندگی خود را در آزمایشگاهی سپری کردم تا راه های رفع نگرانی را بدست آورم؛ آن آزمایشگاه جایی نبود جز تجربه گرانبهای تدریس در کلاسهای خودم که شاگردان گوناگون داشتم و این کلاسها اولین نمونه از این تیپ آزمایشگاهها بود که در دنیا وجود داشت در جاهای دیگر چنین تجربیاتی ندیده بودم وظیفه من در حقیقت این بود که دستورالعمل هایی به شاگردانم می دادم تا آنها با انجام آن بتوانند بر نگرانیهایشان پیروز شوند و از آنها تقاضا می کردم که این دستورات را که حامل پیام حقیقی بود در زندگی روزمره خود به کار بندند و بعد از بکار بردن آنها در زندگی روزانه خود نتایج حاصله را در کلاس برای همکلاسیهای خود بیان کنند تا با ارائه آن نتایج، دیگران هم در انجام کار خود اعتماد به نفس لازم را پیدا کنند.
با ابتکار این شیوه توانستم بیشتر از دیگران از روشهای غلبه بر نگرانی» استفاده کنم و تجارب قابل توجه خود را نیز به دیگران منتقل کنم بعلاوه توانستم از نامه های دیگران که در آن از راه های غلبه بر نگرانی با من سخن گفته بودند و برای من فرستاده بودند نهایت استفاده را ببرم.
این نامه ها از کلاسهایی به طرف من سرازیر می شد که در اغلب شهرهای ایالات متحده و کانادا تشکیل می شد و من در آنها تدریس می کردم. با این توضیح می دانیم که این کتاب یک مرتبه از زیر ته خلق نشده است و فقط یک تحقیق دانشگاهی نبود که شفاهی و بشکل تئوری توصیه کند که چگونه می توان نگرانی را از بین برد. .
کتاب من برگرفته و مستند به قرائن و شواهدی می باشد که منتج از هزاران مورد تجربه بود. و این نکته اصولا قابل مشاهده است که در عرصه ی رفع نگرانی یک راهنمای عملی واقعی است و می توان روی آن حقیقتا حساب کرد. از این بابت من بسیار راضی و خوشحال می باشم که در کتاب من داستان تخیلی وجود ندارد و افرادی را که نام برده ام همه شخصیت حقیقی دارند و فقط در بعضی از موارد اسامی را تغییر داده ام آنهم به دلایل خاصی.