حقیقت این است که هر ازدواج معنایی تکین دارد و این معنا نه در توهم رمانتیک یافت می شود که در بند آمدن نفس در آغوش دیگری فراتر از زمان و جهان، چیزی سپنجی و گذرا است و نه در کامل شدن زوجی ممزوج - درهم آمیخته - که همه چیز را تنها برای تصنیف یک صدا کوک می کنند. نه، ازدواج دو تکینگی، بیش از آن که بر قانونی که آن را بنیان می گذارد استوار باشد، بر ایقان و عقیده ای تزلزل ناپذیر تکیه دارد؛ ایقانی که همانا می تواند آزمون ها و لذت هایی را تاب بیاورد که البته در سایر موقعیت ها نیز کمیاب یا بیش از اندازه نیستند؛ این ایقان که: این همان جایی است که آدم باید باشد. دو فرد، فیلسوفی برجسته و نویسنده ای بنام: ژولیا کریستوا و فیلیپ سولرس، در فرم و قالبی که چه بسا به یک اتوبیوگرافی مشترک شباهت می یابد، گفت وگوهایی را ترتیب می دهند تا از ماهیت ازدواج پرده بردارند؛ ارتباطی که نه به عشق رمانتیک و فانتزی یکی شدن نزدیک است و نه با فردگرایی معاصر ربط و نسبتی دارد، بلکه تلاشی است برای محقق ساختن آن چه کریستوا پیش تر آن را فردیت اشتراکی نامیده بود و...