صادق چوبک، زادهی تیرماه ۱۲۹۵ در بوشهر نویسندهی ایرانی است. از آثار مشهور وی میتوان به مجموعهداستان انتری که لوطیاش مرده بود و رمانهای سنگ صبور و تنگسیر اشاره کرد. اکثر داستانهای وی حکایت تیرهروزی مردمی است که اسیر خرافه و مذهب و نادانی خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاریای که در طبقات فرودست دیده میشد سراغ شخصیتها و ماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب میدادند و بهشدّت ره به تاریکی میبردند. او یک رئالیست تمامعیار بود که با منعکس کردن چرکها و و زخمهای طبقهی رهاشدهی فرودست نه در جستوجوی درمان آنها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت. به همین دلیل چهرهی کریه و ناخوشایندی که از انسان بیچیز، گرسنه و فاقد رویا ارائه میدهد، نهتنها مبنای آرمانگرایانه ندارد بلکه نوعی رابطهی دیالکتیکی است بین جنبههای مختلف خشونت. او در اکثر داستانهای کوتاهش و رمان سنگ صبور رکود و جمود زیستیای را به تصویر کشید که اجازهی خلق باورهای بزرگ و فکرهای مترقی را نمیدهد.
بخشی از کتاب:
یکى از سپورها که بدستش حناى تندى بسته بود گفت : «من دمبشو مىگیرم و شما هرکدومتون یه پاشو بگیرین و یههو از زمین بلندش مىکنیم. اونوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمىتونه دسّاشو رو زمین بذاره، یههو خیز ورمیداره. اونوخت شماها جلدى پاشو ولدین، منم دمبشو ول مىدم. روسه تا پاش مىتونه بندشه دیگه. اون دسّش خیلى نشکسّه. چطوره که مرغرو دو تا پا وامیسّه این نمىتونه رو سه تا پا واسّه؟» یک آقائى که کیف چرمى قهوهاى زیر بغلش بود و عینک رنگى زده بود گفت : «مگر مىشود حیوان را اینطور بیرونش آورد؟ شماها باید چند نفر بشید و تمام هیکل، بلندش کنید و بذاریدش تو پیادهرو.» یک از تماشاچىها که دست بچه خردسالى را در دست داشت با اعتراض گفت : «این زبون بسّه دیگه واسیه صاحابش مال نمیشه. باید با یه گلوله کلّکّشو کند.» بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکى که کنار پیادهرو ایستاده بود و لبو مىخورد و گفت : «آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمىکنین؟ حیوون خیلى رنج مىبره.» پاسبان همانطور که یک طرف لُپش از لبوئى که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد : «زکى قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزّه دومنده، حالا اومدیم و ما اینو همینطور که میفرمائین راحتش کردیم، به روز قیومت و سئوال و جواب اون دنیاشم کارى نداریم؛ فردا جواب دولتو چى بدم؟ آخه از من لاکردار نمىپرسن که تو گلولتو چیکارش کردى؟» سید عمامه به سرى که پوستین مندرسى روى دوشش بود گفت : «اى بابا حیوون باکیش نیس. خدارو خوش نمیاد بکشندش. فردا خوب میشه. دواش یه فندق مومیائیه.» تماشاچى روزنامه به دستى که تازه رسیده بود پرسید : «مگه چطور شده؟» یک مرد چپقى جواب داد : «واللّه من اهل این محل نیسّم. من رهگذرم.»