«بودن با دوربین: کاوه گلستان، زندگی، آثار و مرگ» پرترهای از زندگی و جهان حرفهای کاوه گلستان است که در عین ایجاز تصویری کامل از یکی از برجستهترین عکاسان مستند ایران به دست میدهد؛ عکاسی که نامش با ثبت صادقانه و بیواسطهی جامعهی ایران در دهههای چهل و پنجاه، انقلاب، جنگ ایران و عراق و بحرانهای انسانی گره خورده است. حبیبه جعفریان در این کتاب با تکیه بر گفتوگوها، اسناد و عکسهای کمتر دیدهشده، میکوشد تصویری فراتر از شهرت حرفهای کاوه گلستان ترسیم کند. «آنهایی که او را دیدهاند یا میشناختهاند اولین چیزی که از او یادشان است شدت و حرارت اوست که نمیشد کنارش خیلی دوام آورد چون وقتی کنار او بودی مجبور بودی پابهپایش کار کنی، بدوی و زندگی کنی». کتاب از خلال گفتوگوبا اعضای خانواده و نزدیکان کاوه، از جمله فخری گلستان، لیلی گلستان، هنگامه گلستان، بهمن جلالی، پیمان هوشمندزاده شیوهی کار و نگاه او به عکاسی و جهان را نشان میدهد و روشن میکند که دوربین برای او نه تنها ابزار ثبت تصویر بلکه شیوهای برای زیستن و مواجهه با جهان به شمار میرود. عکاسی که میخواهد در عکسها و آثارش حقیقت رنج، جداافتادگی، طردشدگی، فلاکت، فقر و خشونت را به تصویر بکشد و از طریق تصویر دیگران را با خودش همراه کند تا چشمهایشان را بر حقیقت باز کنند.
بخشی از کتاب:
پریدیم پایین که زودتر ماشین را راه بیندازیم که چیزی بغلدستمان منفجر شد. من دویدم پشت ماشین و خودم را انداختم روی زمین. فکر میکردم بمباران است. صدای دو انفجار دیگر هم پیچید و بعد سکوت. ناگهان استوارت فریاد زد: «من تیر خوردم. تیر خوردم!» ما هنوز فکر میکردیم بمباران است که ربین، مترجم کردمان، فریاد زد: «مین! اینجا یک میدان مین است!» من بلند شدم و استوارت را سمت راست ماشین پیدا کردم، در حالی که داشت خودش را روی پای چپش میکشید. پاشنۀ پای راستش شکافته بود و استخوانش زده بود بیرون. او را بردم داخل ماشین و دلداریاش دادم که زنده میماند و همهچیز روبهراه است و تازه در این لحظه بود که یادم آمد: پس کاوه کجاست؟ فریاد زدم: «کاوه کجاست؟ کاوه کو؟» ربین از داخل ماشین داد زد: «آنجاست! سمت چپ! مرده.» من سمت چپ را نگاه کردم؛ جسمی که گردوغبار آن را پوشانده بود ده متر آنطرفتر افتاده بود.