سنگهای کوچک غلتان حکایت فروپاشی خانوادهای سهنفره است، داستان آدمهایی سرگشته میان واقعیت و خیال، میان عقل و احساس. هریک از اعضای خانواده در یکی از فصلهای کتاب روایتش را بازگو میکند و از عواطف و احساسات خود سخن میگوید، از خطاها و نیز از ترسهایش، ترس از تنهایی، ترس از پیری، ترس از مادرشدن.
بخشی از کتاب:
در آن شب شوم، مهمت تا صبح از این اتاق به آن اتاق رفت و حتی یکبار هم به اتاقخوابمان نیامد. نه فریادی کشید و نه ناسزایی گفت. نه در را محکم به هم کوبید و نه چیزی را به سمت دیوار پرتاب کرد و شکست. با سکوتش همهجا را ویران کرد. لحظهای صدای سرفهاش قطع نشد. ناگفتههایش را با سرفه بیرون ریخت. بیدار که شدم، دیدم در آشپزخانه نشسته است. پیشانیاش را گذاشته بود روی میز و خوابش برده بود. قوز پشتش برجستهتر شده بود، انگار در لاک خود فرو رفته باشد. آخرین تابلوی زندگی مشترک بهظاهر غرق در خوشبختیمان، که ناگهان به پایان رسیده بود، چنین شمایلی داشت: شوهرم، پدر دخترم، مردی با قلبی همچون تکهای الماس، سرنهاده بر میز آشپزخانه و بهخوابرفته، روبهرویش لیوانی قهوهی لبنزده، زیرسیگاری لبریز از تهسیگار و دو چمدان جلو در، شتابان بستهشده، چشمانتظار من.