اگر زندگی مثل یک فیلم از مقابل چشمانت بگذرد، آن را در کدام لحظه متوقف خواهی کرد؟ گذشته را نمیتوان تغییر داد، اما قطار نیمهشب میتواند این امکان را برایت فراهم کند؛ در این صورت فرصتی خواهی یافت تا دوباره لحظههایی را زندگی کنی که برایت بیشترین معنا را داشتهاند، و شاید تازه دریابی که واقعاً چهکسی بودهای. ویلبر بهترین روزهای زندگی خود را در کنار مگی، عشق زندگیاش، سپری کرد؛ بهخصوص روزهای کوتاه اما ماندگار ماهعسلشان در ونیز. اما بعد از آن، همهچیز با شتابی بیامان پیش رفت و سایههای تلخ گذشته، رفتهرفته روشنایی پیش روی او را در خود فرو بردند. وقتی در اوج قدرت، شهرت و ثروت، ناگهان زیر پای آدم خالی شود، چهکسی مقصر است؟ چهکسی مسئول آنهمه فاصله با جهانی آشنا و درونی پردرد است؟ آیا پناهبردن به دنیای اعداد و ارقام و نمودارها میتواند راهی برای تحمل دردهای نهفته باشد؟ ویلبر آرزو دارد به عقب برگردد و اینبار با چشمانی باز و ذهنی آگاه زندگی کند. اما چنین فرصتی، بهای سنگینی دارد. قطار نیمهشب داستانی عاشقانه و جادویی است که با سفر در زمان، بار دیگر قدم به دنیای کتابخانهی نیمهشب میگذارد. «اگر کتابخانهی نیمهشب را دوست داشتهاید، عاشق دنبالهاش میشوید. مت هیگ با رمانی دیگر در باب تصدیق زندگی بازگشته؛ اینیکی دربارهی مردی است که سوار قطاری جادویی میشود تا لحظههای سرنوشتساز زندگیاش را دوباره از سر بگذراند. اگر از سفر نیمهشبِ قبلی لذت بردهاید، اینبار هم سوار شوید!»