کتاب مگر ایران خانم مادرت نبود؟ اثری است از فرناز قربانی که در پشت جلد آن اینگونه آمده است: انارهای باغ سِپیران را هیچجا ندارد. اگر نگهبان باغ کسی را توی باغ و در حال چیدن انار ببیند، حسابش با کرامالکاتبین است. کاوان آنقدر انار دوست داشت که توی تاریکی شب هم میدانست کدامشان شیرینتر و سرختر است. بچهتر که بود آب انارهای ته کاسه را با انگشت میکشید به سروصورتش و صدای سرخپوستها را درمیآورد. حتماً حالا صورتش زیر آتش خمپاره غرق خون و لهیده شده و از ریشهای مشکیاش، روی زمین، خون شره کرده است. شاید داشته به انارهای باغ سِپیران فکر میکرده یا به غزالی که بین فلسفه و ایمان سرگردان بوده است.