داستانی از جامعهی فرانسه در عصر پساانقلاب. داستانِ جمعی آزرده و زخم دیده در روح و جان: دختری از عشقی ناکام؛ پسر جوانی گریزان از استبداد پدر در خانواده؛ مهندسی نومید از بی توجهی به آموخته هایش در پیشرفت کشور؛ پزشکی از بی ثمر دیدن خود در جامعهی شهری؛ و … همه ی آنها در روستایی فقیر و نا به سامان به هم می پیوندند و راه درمان روح زخم دیده ی خود را آباد کردن روستا با کارآفرینی، شکوفایی تولید و به سامان رساندنِ مردم تنگدست و رنجدیده می بینند. داستانِ زنی به نام ورونیک که قلبِ مهربانش او را در چشم مردم زیباتر از آنچه هست جلوه می دهد. داستانِ کشیشی که با وجود برخاستن از کلیسای فاسد آن عصر، انسانی متفاوت است و سرپناه مردم روستا. داستانِ تحول انسان ها و داستانِ تحولِ جامعه به دست انسان ها!