آدم از کجا آغاز میشود؟ از خودش، یا از انبوه صداهایی که پیش از او در جهان پیچیده بوده؟ استیون ددالوس، پسری کوچک در سایهی محراب و کلاس و خانه بزرگ میشود. کشیش از گناه با او سخن میگوید، معلم از فرمان، وطن از وفاداری، و دلش از چیزی که هنوز نامی ندارد. او میان این همهمه میایستد، گوش میسپارد، میستیزد و کمکم صدایی را در خود مییابد که از آنِ خودش است. دیوید سید این گذر را گامبهگام دنبال میکند و نشان میدهد که «من» در تنهایی زاده نمیشود، در گفتوگو شکل میگیرد. حتی واژههایی که بر زبان میآوریم نخست به دیگری تعلق دارند و تنها پس از کشاکشی دراز به ما میرسند.
بخشی از کتاب:
زبانی که با آن سخن میگوییم قبل از آنکه زبان من باشد زبان او است. واژههایی مانند وطن، خداوند که بر لبان او میآید چقدر فرق میکند با وقتی که بر لبان من میآید! … زبان او، که تا این اندازه آشنا و تا این اندازه بیگانه است، همیشه برای من یک زبان عاریه خواهد ماند. من واژههای این زبان را نساخته و نپذیرفتهام. صدای من در برابر آنها مقاومت میکند. روح من در سایه زبان او میفرساید.