کسی چه میداند که طوفان با خودش چه به همراه میآورد… کلبهی کیسی در دل طبیعت وحشی برای طوفان ساخته نشده است. سقفش میلرزد و چراغهایش سوسو میزنند. درخت بیرون در ورودیاش هم به طرز شومی با وزش باد تکان میخورد؛ اما چیزی که بیشتر نگرانش میکند دختریاست که بیرون پنجرهی آشپزخانهاش پنهان شده است. او کمسنوسال، تنها و غرق خون است. دختر توضیحی نمیدهد که از کجا آمده و چاقویی را که محکم در دست راستش گرفته ذرهای رها نمیکند؛ اما نصفهشب که کیسی کشف هولناکی میکند، همهچیز بدتر میشود. دختر راز تاریکی دارد. رازی که بهخاطرش آدم میکشد. و اگر کیسی زیادی به حقیقت نزدیک شود، احتمالاً آنقدری زنده نمیماند تا صبح فردا را ببیند.