کتاب «ایمان بیپدران: روانشناسی خداناباوری» نوشتهی پل ویتز، از منظری نامتعارف و چالشبرانگیز به یکی از بنیادینترین پرسشهای بشر نگریسته است. ویتز که خود سالها در فضای آکادمیک به عنوان روانشناسی بیخدا زیسته، در این اثر به جای بررسی اعتبار منطقی براهین علیه وجود خدا، به سراغ زیرساختهای عاطفی و پیشینهی خانوادگی بیخدایان میرود. او با واژگون ساختن نظریهی مشهور زیگموند فروید، دریچهای نو به فهم بیایمانی میگشاید. فروید معتقد بود دین حاصل فرافکنی تصویر پدر قدرتمند بر پهنهی آسمان است تا انسان در برابر هراسهای هستی و ناتوانیهای خود احساس امنیت کند. ویتز اما این پرسش را مطرح میکند که اگر رابطهی سالم با پدر میتواند زمینهساز تصور مثبت از امر متعالی باشد، آیا گسست در این رابطه یا فقدان آن نمیتواند ریشهی روانی طرد خدا باشد؟ او بر این باور است که نفی خدا در بسیاری از متفکران بزرگ، بیش از آنکه یک انتخاب صرفا عقلانی باشد، واکنشی ناخودآگاه به تجربهی «پدر معیوب» است. ویتز در تبیین فرضیهی خود، سه وضعیت عمده را برای پدر معیوب تعریف میکند: پدری که در کودکی فرزند مرده است، پدری که به لحاظ عاطفی یا جسمی غایب بوده و پدری که با خشونت، تحقیر یا ضعف، اقتدار اخلاقی و عاطفی خود را در ذهن فرزند از دست داده است. نویسنده برای اثبات ادعای خود به سراغ تبارشناسی روانی مشهورترین چهرههای الحاد میرود. او به زندگینامهی افرادی چون فریدریش نیچه، برتراند راسل و ژان پل سارتر اشاره میکند که هر سه در کودکی طعم تلخ فقدان پدر را چشیدهاند. همچنین در تحلیل زندگی افرادی چون ولتر، فویرباخ، توماس هابز و حتی خود فروید، به روابطی اشاره میکند که سرشار از نفرت، تحقیر یا ناامیدی از پدر بوده است. ویتز در ویرایش دوم کتاب، دامنهی تحلیل خود را به چهرههای جریان «الحاد جدید» نیز میکشاند و مدعی است که این الگوی تکرارپذیر در زندگی آنها نیز به وضوح دیده میشود