نوشتن درباره عکاسی در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، شرح شکوفایی چشمگیر این رسانه در مقام نوعی هنر بود. با این حال، در همان زمان، در آنچه هنر عکاسی پنداشته می شد تغییری اساسی روی داد. هنگامی که در سال ۱۹۷۴ من اولین تلاش هایم را برای شناخت این رسانه انجام می دادم، دریافتم که عکاسی هنوز ابزار واقعیت اجتماعی تلقی می شود؛ ابزاری که قادر است اشیایی را که به صورت واقعی در جهان حضور دارند، بازنمایاند. با وجود این، ممکن بود هنر بودن عکاسی که با سنجه واقعیت محک می خورد، به سبب ذهنیتی که عکاسان می خواستند در تصاویر خود القا کنند، نقض شود. و در اواخر دهه ۱۹۷۰، روشن شد که این دیدگاه نسبت به نقش عکاسی به عنوان یک هنر، هم تنگ نظرانه و هم مسئله ساز است. به نظر می رسید قطب بندی های عینی ذهنی آن و فرضیاتش درباره استقلال و تألیف عکس، به طور فزاینده ای از کارکرد رسانه در فرهنگ عامه و همه شمول شدن آن در زندگی روزمره فاصله دارد. با در نظر گرفتن این اظهارات، نسل جدیدی از هنرمندان عکاسی با جانبداری نسبتا کمی از تاریخ و سنت عکاسی، بسیاری از تعاریف شکل دهند، هنر عکاسی را دگرگون کردند.
امروزه، همانند قسمت اعظم تاریخ ۱۵۰ ساله عکاسی، این سؤال مطرح است که هنر عکاسی چیست یا چه باید باشد، که به عقیده من خالی از فایده هم نیست. با این حال، این مجموعه مقاله ها، نوشته ها و نقدها تلاشی است تا از طریق دعاوی متفاوت، که در جریان این دو دهه اخیر از سوی حوزه زیبایی شناسی عکاسی مطرح شده، نوعی دسته بندی را انجام دهد.