بزم باغ مجموعهای از داستانهای نویسندگان کشورهای پیرامون ایران است که با ترجمهای روان و شاعرانه به فارسی درآمده است. این کتاب سفری ادبی گرداگرد ایران است؛ سفری که از ارمنستان و آذربایجان آغاز میشود، به ترکیه، پاکستان و عمان میرسد، و در عراق و روسیه پژواکی تازه مییابد. داستانهای این مجموعه، هرچند از جغرافیاهای گوناگون برآمدهاند، در ریشه با هم پیوند دارند: جستوجوی معنا، عشق، مهاجرت، جنگ، امید و رهایی. ترجمه در این کتاب همچون پلی فرهنگی عمل میکند؛ پلی که ملتها را به یکدیگر نزدیک میسازد و نشان میدهد مرزها نه دیوار، که گذرگاهاند. این کتاب مخاطب ایرانی را به آینهی همسایگان میبرد تا تصویر خویش را در جهان دیگران بازیابد؛ تجربهای که بهروشنی نشان میدهد ادبیات زبان مشترک انسانهاست.
بخشی از کتاب:
پنج سال پیش، بعد از حملهای قلبی که او را از پا انداخت، به این ایستگاه مرزی میان اسلوونی و ایتالیا منتقل شد. گفته بودند این شغل آسانتر است و فشار کمتری به قلبش وارد میکند. معنایش را میدانست: بازنشستگی کمکم نزدیک میشد. اگر حتی نیمی از مزد سابقش بود، شاید از این وضعیت خشمگین میشد. اما دیگر نه وقت خشم داشت و نه انرژیاش. برای مارکو خشم هم مثل بسیاری چیزها در زندگی یک هنر بود؛ باید تمرین میکردی تا در آن استاد شوی. تنها چیزی که او را به زندگی وصل میکرد دخترش بود: سوزانا، نور چشمش. تنها فرزندشان. او و همسرش دلشان میخواست بچههای بیشتری داشته باشند، اما نشد. خوشبختانه حالا دیگر کسی از آنها نمیپرسید چرا فقط یک فرزند دارند. این تنها مزیت پیر شدن بود؛ دیگر کسی کنجکاو زندگی زناشوییات نبود.