در دهکدهای دورافتاده در آن سر دنیا، در سرزمینی خشک و سوزان، نویسنده در داستانی کوتاه، سرگذشت چند نسل و دودمان را به تصویر میکشد که میان آنها کینه و نفرت در هر طبقه و در هر لباسی حرف اول را میزند. ولی این خانوادهها که مصیبتهای بسیاری دیده و رنجهای فراوانی کشیدهاند، در عین شرارت و تندخویی، شرافتمند، زحمتکش و یار و یاور هم بودهاند.
بخشی از کتاب:
ما به این زمین زیادی علاقهمندیم؛ هیچچیزی به ما نمیدهد؛ از ما تهیدستتر است؛ ولی موقعی که خورشید آنرا بهآتش میکشد، هیچکس نمیتواند ترکش کند. ما در دامان این خورشید زاده شدهایم، الیا. حرارتش در خون ما جاری است. از زمانهای دور، از موقعی که بدنهامان به یاد دارند، خورشید همهوقت و همه جا حضور داشته و پوستمان را از دوران نوزادی گرما بخشیده است. مدام آن را میخوریم؛ میجویم؛ با تمام وجودمان. همهجا حضور دارد؛ در میوههایی که میخوریم؛ در هلوها، زیتونها، پرتقالها. عطرش همراه با روغنی که میخوریم در کاممان جاری است. در همهی وجودمان حضور دارد. ما خورشیدخواریم!