نگهبانان ناممکنها مفهوم ماجراجویی را فراتر از سفر به سرزمینهای ناشناخته میبرد. این اثر با پرداختن به آزادی، دوستی، مسئولیت و پیوند موجودات با جهان پیرامون تحسین بسیاری از افراد را برانگیخته است. از ویژگیهای مهم این رمان انتخاب یک سگ (یوهانس) در نقش راوی است؛ شخصیتی که جهان را با کنجکاوی، شوخطبعی و شگفتی روایت میکند. منتقدان معتقدند اِگرز با خلق چنین راوی متفاوتی دیدی تازه به مفاهیم آشنا بخشیده است. یوهانس تنها شاهد ماجراها نیست، بلکه درمییابد که دیدن آغاز مسئولیت است و آزادی بدون شجاعت و انتخابْ معنای کاملی ندارد. از نگاه امیلی گراهام، منتقد نشریهی Booklist، نویسنده با ترکیب ماجراجویی، طنز و نثر شاعرانه، تجربهای متفاوت برای نوجوانان و بزرگسالان خلق میکند. او انتخاب یوهانس را در نقش راوی نقطهی قوت رمان میداند و معتقد است نگاه کنجکاوانه و غیرمنتظره این سگ حتی اتفاقات روزمره را به تجربهای تازه بدل میکند. در نشریات Kirkus Reviews و Publishers Weekly نیز بر قدرت روایت، زبان شاعرانه و شخصیتپردازی رمان تأکید شده است.
بخشی از کتاب:
قبل از اینکه خوابم ببره، هی غلت میزنم، غلت میزنم، غلت میزنم و قبل از طلوع آفتاب هم بیدار میشم. گاهی تو خونه میخوابم، گاهی بیرون. حتی توی حفرۀ یه درختِ صدساله هم خوابیدم. وقتی میخوابم، گرما میخوام، سکوت میخوام؛ جایی که خبری از سروصدا نباشه. تو خواب، مادرا و ابرا رو میبینم. ابرا پیامرسانای خدا هستن، باور کن. گاهی شفیره میبینم. عاشق شفیرهام. با ولع میخورمشون. من یوهانسم. تو رو دیدم. آره، تو رو که توی پارک خونۀ من پرسه میزدی، دیدم. اگه به اون پارک وسیع و پرباد کنار دریا اومده باشی، محاله ندیده باشمت. همۀ کسایی رو که میآن، میبینم: پیادهها، دوندهها، دوچرخهسوارها، اسبسوارها، حتی کسایی که برای تماشای بوفالوها میآن؛ یا اونهایی که بساط پیکنیک راه میندازن. حتی کماندارای شنلپوش رو هم دیدم. آره، همونا که توی سایهها کمین میکنن. وقتی پا توی پارک میذاری، داری میای خونۀ من؛ جایی که من نگهبانشم. من همه رو میبینم: مسافرا، محلیا، اسکیتسوارا، نوازندههایی که زیر پل سبزِ خزهای ساز میزنن، رقاصای دو نفره روی پل دیگه، حتی اون آدمای ریشویی که هی تلاش میکنن دیسک پرتاب کنن ولی معمولاً موفق نمیشن. همهشون تو پارک هستن. من نگهبان پارکم. وظیفهام اینه که همهچی رو ببینم و گزارش کنم.