در کتاب بیگانه با شخصیتی ماشینی روبهرو هستیم که گویی با انسانیت بیگانه است، نه عشق را متوجه میشود، نه احساس را، نه مذهب را، نه انسانیت و نه چیزهایی انسانی ازایندست. او شبیه به یک ربات، بیآنکه بداند برای چه زندگی میکند، یک روزمرگی یا به عبارتی بهتر روزمُردگی را دنبال میکند و بیاراده و نادانسته کارها را پیش میبرد. او که مورسو نام دارد در پی رفع نیازهای جسمانی خود یا خواست جامعه است. بیگانه در واقع چکیدهای است از ذهنیت کامو پس از آنکه ارزشها برایش رنگ باختند و همهی عناصر انسانی برایش پوچ شدند؛ اثری حیرتانگیز که گویی از موجودی متعلق به سیارهای دیگر حکایت دارد.