روبرتو لوبیرا، نویسندهای موفق، برای پیدا کردن ایدهای تازه برای رمان بعدیاش راهی جزیرهی کوچک اونس در سواحل گالیسیا میشود. او بهدنبال آرامش و فرصتی برای نوشتن است، اما طوفانی شدید جزیره را از سرزمین اصلی جدا میکند و امکان ارتباط با دنیای بیرون را از میان میبرد. با پیدا شدن بستهای که امواج دریا به ساحل آوردهاند، زندگی ساکنان اندک جزیره دستخوش آشوب میشود. دو خانوادهی قدیمی جزیره سالهاست با یکدیگر دشمنی دارند و حالا محتوای آن بسته، کینهها، حسادتها و حسابهای تسویهنشدهی گذشته را دوباره زنده میکند. در همین حال، حضور مرموزی که نشانهای خونین مقابل خانهی روبرتو باقی میگذارد، اوضاع را پیچیدهتر میکند. این اتفاق شبیه پیامی تهدیدآمیز است که معنای آن هنوز روشن نیست. روبرتو خیلی زود درمییابد که در جزیرهای گرفتار شده که گذشتهی تاریک ساکنانش هنوز بر زندگی امروز آنها سایه انداخته است. در جایی که راه فرار بسته شده و اعتماد به دیگران دشوار است، او باید رازهای پنهان را کنار هم بگذارد و برای زنده ماندن تلاش کند. مانل لووریرو در پس از طوفان از فضای محدود و دورافتادهی یک جزیره برای ساختن داستانی معمایی و پرتنش استفاده میکند؛ داستانی که در آن، طوفان طبیعی با طوفانی از نفرت، جاهطلبی و انتقام درهم میآمیزد. رمان بهتدریج از جستوجوی یک نویسنده برای یافتن سوژهای تازه، به ماجرایی تبدیل میشود که خود او در مرکز آن قرار گرفته است. این کتاب در ژانر تریلر و جنایی قرار میگیرد و در سال 2024 برندهی جایزهی رمان فرناندو لارا شد.