آخرین روز از زندگی پیشین روایتی است از تلاقی واقعیت و خیال. زنی با پسربچهای روبهرو میشود که گویی در زمان منجمد شده است، و برای نجات کودک از این حصار نامرئی، قدم به دنیای او میگذارد. مواجههی این دو، فراتر از داستان ارواح، تلنگری است که زندگیِ زن را برای همیشه دگرگون میسازد. داستانی روانشناختی دربارهی یاد و خاطره، نیروی بخشایش و دست یاری.
بخشی از کتاب:
میگوید: «برایم قصه بگو.» کودک میپرسد: «چهجور قصهای؟»... «قصهای که خیلی دوستش داری، قصهای که خودت ساخته باشی.» کودک بیدرنگ داستان شورش مارها در جنگل را آغاز میکند، طغیان مارهای مکاری که ابتدا حیوانات دیگر را نیش میزنند و میکشند، و شباهتشان به پیچکها سپر بلایشان است. زن میپرسد: «چرا مارها شورش میکنند؟» کودک پاسخ میدهد: «چون شبیه پیچکاند.» مهم نیست که امکان شر را با محرک آن اشتباه میگیرد، امکان شر همان محرکش است.