در این کتاب نویسنده با زبانی چندلایه و دلنشین و رویکردی هستیشناسنانه در جستوجوی معنای «بودن» یا «نبودن» است. این اثر نیز همچون دیگر نوشتههای او سرشار از ظرافتهای زبانی، پیچیدگیهای روایی و شخصیتپردازیهای دقیق و تحسینبرانگیز است. نویسنده در این کتاب، من ـ راوی است و در قالبی خودزندگینگارانه، آخرین روزهای زندگی پدرش را، که درگیر سرطان است، دستمایهی روایت میکند. فرازونشیب این روزها، زندگی پسرش را نیز زیروزبر میکند. او با قلم جادویی خود خون این روانی خزنده و تدریجی را در مویرگهای روح خواننده جاری میکند. چنان که در پی هر پسنگری و پیشنگریِ روایت، لحظه به لحظه با سرگذشت این پدر و باغی که اکنون باغبانیاش با مرگ است بیشتر احساس همراهی میکنیم. برخلاف تصویر کلیشهای که بسیاری از آثار ادبی جهان از پدر ترسیم کردهاند، در مرگ و باغبان پدر نه موجودی اسطورهای است، نه سایهای فروتن از خدا روی زمین. پدری است معمولی،با همهی لغزشها و ناتوانیهای پدربودن و درست همین خطاپذیری ناگزیر است که او را آمیزهای از وقار، شوکت و انسانیت نشان میدهد.