در پادشاه زغال، مسیرِ آپتون سینکلر همان است که پیش و پس از آن بوده؛ ساختن یک جهان داستانی عظیم بر محور زندگی فرودستان با تأکید بر حضورِ همیشگی نیروهای رهاییبخش؛ مردِ جوانی که رؤیایی در سر دارد، تصمیم میگیرد به معادن زغالسنگ رفته و با چشمان خودش ببیند که کارگران معادن چه مشقت عظیمی را به دوش میکشند و گویی قرار است تا همیشه در جایگاه «بردههای مزدبگیر» باقی بمانند. جهان تیرهوتار کار در معادن زغالسنگ با تودهی کارگران مهاجر از ملیتهای مختلف که حتی زبان یکدیگر را نیز نمیدانند، به سبعیت روزگارِ آنها دامن زده و امکانهای مبارزه و مقاومت را بیشتر از هر وضعیت دیگری سخت و کور کرده است. اما سینکلر نویسندهای نیست که خودش را قصهگوی رنج پایانناپذیر بداند و از همین روست که بارقههای نور را روشن کرده و امکانهای رهاییرا از میان سطور رمانِ عظیمش بر ما هویدا میکند، تا بخوانیم و بر سر ایمانِ خودمان به رهایی از جور مؤمنانه بایستیم.